برگشتیم خونه مامانم .. گریه میکردم تا چشمم به مامانم افتاد بغضم دوباره ترکید وگفتم من حامله نیستم بچم سقط شده... مامانم طفلی هاج و واج نگام میکرد بعد که همسری براش توضیح داد گفت شاید اشتباه شده عزیزم نگران نباش باناراحتی گفتم نه اشتباه نشده..اشتباه نشده.. چون خانوادم دوهفته ای بود که برگشته بودن ایران فک وفامیل برای دیدنشون می اومدن خونه خونشون خیلی شلوغ پلوغ بود ومن حوصله هیچ کس رونداشتم.. وقتی ازدکتر برگشنم عروس خالم اونجا بود بعد احوال پرسی گفت مامانت گفته دکتر بودی چی شده ؟ گفتم هیچی ..چشام پراشک بود ... مامانم یه بالشت آورد گفت درازبکشی بهتره.. عروس خالم گفت اعظم نکنه حامله شدی نمیخوای لو بدی.. (همیشه ازم میپرسید حامله نیستی اون موقع که دیگه قیافمم تابلو شده بودبیشتر کنجکاو شده بود) گفتم نه...بازم پرسید گفتم نه..کمرم خیلی درد میکنه ... بعد مامانم برگشت بهش گفت چرا حاملس.. گفتم مامان چرا الکی میگی من که حامله نیستم اون که قراره سقط بشه شایدم شده باشه اصلا شاید بچه ای درکار نباشه خارج از رحم باشه ...میگفتم وگریه میکردم اما دلم فقط به خاطر این قضیه نگرفته بود خانوادم قراربود دو سه هفته دیگه دوباره برگردن ومن می موندم ویک دنیا تنهاییییی این یه سال خیلی بهم سخت گذشته بود حالا قرار بود یه سال دیگه هم این جدایی اذیتم کنه ( من قبل ازاولین سفرشون بیشترین زمانی که ازشون دوربودم ازده روز فراتر نرفته بود خیلی بهشون وابسته بودم خیلی ..) مامانم گفت با یه آزمایش خون انقدر قطعی نمی شه نظر داد باید بری سونو حال وحوصله نداشتم بدجوری بهم ریخته بودم یه درمانگاه روبروی خونه مامانم اینا بود فردای اون روز رفتم پیش یه دکتر عمومی وگفتم یه سونو بنویس.. رفتم سونو ... ولی چیزی گفت که باورنکردم... پی نوشت: ۱-اون دوران(بارداری وزایمان نرگس) یکی ازسخت ترین مراحل زندگیم بود... ۲-شاید بقیشو رمزی نوشتم.. ۳-حالا که دوباره داره اون روزا یادم میاد ... ۴-خدایا شکرت شکرت که انقدر تو اون روزا هوامو داشتی ..خیلی مهربونی همیشه مهربونی همیشه.. سلام خوشگل موشگلا پس چرا هرچی فکر میکنم یادم نمیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اول اینو بگم که من وقتی ماه اولم داشت تموم میشد فهمیدم که باردارم اونم با بیبی چک سرگرم مرتب کردن وجمع وجور کردن خونه وخرید لباس واینها بودم (به خاطر برگشتن خانوادم به ایران) واصلا حواسم به عقب افتادن پ ر ی و د م نبودآخه قرار بود خانوادم رو بعد یک سال ببینم احساس میکردم که آکواریوم وفرش های خونه حتی همسرم انگار بوی ماهی میدن یه شب به مامانم گفتم من هنوز پ نشدم مامانم گفت نکنه حامله باشی سریع همسری رو فرستادم داروخانه تا بیبی چک بخره تست کردم وجواب مثبت شد فرداش هم باآبجیم وهمسری رفتم آزمایش خون که با گرفتن جواب آزمایش خنده ازروی لب سه تاییمون رفت دکتر آزمایشگاه بهم گفت تیتر خون بسیار پایین هست وجنین یا سقط شده یا تا فرداسقط میشه من خشکم زد احساس کردم دیگه صدایی نمیشنوم بانگرانی به صورت معصوم خواهرم نگاه کردم گفت هیچی نیست نترس خواهری اینا رو که میگفت اشکام همین جوری میریخت تمام صورتم خیس شده بود دکتر نگاهی به من انداخت وگفت :مگه نازا بودی؟؟گفتم نه پی نوشتها: ۱-قرار بود خاطره زایمانم رو بنویسم مثلا ۲-منتظر ادامه داستان ما باشید ۳-حالا خداییش تا اینجاش غمگین نبود ۴-چرا خوانندگان محترم خاموش روشن نمی شوند ۵- یه سوال دوست دارین خاطره زایمانم زود جواب بدین راستی یه نکته این خاطره یه کمی البته بیشتر ازیه کمی ترسناکه حالا انتخاب باشماست قالبمون عوض شد خوشگله؟؟؟ کار یه دوست نازومهربون به اسم فرزانه خانومه که من ونرگس عاشقش هستیم دست گلت درد نکنه عزیزدلم حرفای نرگس بعد ازدیدن قالب جدید:کی منو گذاشته اون بالا؟ من نمیترسم اون بالا؟ هرکی رمز خواست آدرس بذاره تا براش رمزو بفرستم یه کم حالم خرابه وبدجوری دلم گرفته ه ه ه ه ه ببخشیدکه عکسای نرگس روبراتون نذاشتم میگم یه کم بی حوصلم .. دیروزبعدکلاس باهمسرم داشتم خیر سرم می رفتم دکترپوست هنوزبه مطب دکترنرسیده بودیم که تلفن همسرم زنگ خوردچون تورانندگی بودتااومدازجیبش دربیاره قطع شد.. زنگ بعدی روتلفن من بود..مامانم بودبعداحوال پرسی گفت چراهمسرت گوشیش رو برنمیداره بعدگفت حالاگوشی روبده بهش.. بعدیه حال واحوال کردن خیلی کوتاه یه دفعه مدل حرف زدن همسری فرق کرد هی میگفت کی کجا چه جوری آره منم میام .نه خودم بلیط میگیرم... خیلی ترسیدم هی دادمیزدم چی شده کی مرده کی مرده چی شده..جوابمو نمیداد گوشی روندادبه من وقطع کرد.. گفتم چی شده ..گفت هیچی مادربزرگت فشارش رفته بالا بردنش بیمارستان گفتم دروغ میگی دروغ میگی مادربزرگ مرده مادربزرگم مرده وای خدااااااااااوشروع کردم بلند بلند گریه کردن.. همسری گفت مگه بچه شدی میگم طوریش نشده تو بیمارستانه انقدگریه نکن الکی پاشوبرودکتر گفتم نمیرم زنگ زدم خونه تلفن مشغول بود.. زنگ زدم به گوشی مامانم خاموش بود.. به داداشم رنگ زدم برنداشت.. به زورهمسررفتم دکتر انقدراسترس داشتم که یام رفت به دکترچی بگم... بعدسریع برگشتم ورفتیم خونه مامانم.. زنگ زدم دربازشد رفتم توخونه مامانم وداداشم نبودن بعدخواهرم باچشمای ورم کرده وقرمزازاتاق اومدبیرون گفتم چی شده ه ه ه ه یهوشروع کردبلندبلندگریه کردن .. گفتم توروخدابگومادربزرگ رفت ؟گفت مگه نمیدونستی...... بعددوتایی باهم شروع کردیم به گریه کردن ... مادربزرگم پرکشید.. همه رفتن مشهد من وخواهرم وداداشم هرچی بهشون اصرارکردیم نبردنمون به خاطردرسامون وراه دور و... اه لعنت به این راه دورررررررررررر شبی که مادربزرگم توسردخونه بود غصه ی هممون این بودکه (چون مادربزرگم خیلی عاشق بابابزرگم بودطوری که اگه یه ساعت حتی نیم ساعت بابابزرگمونمیدید بی طاقت میشد وقتی که بابابزرگم می اومد لبش ازخنده پرمیشد)چه طورامشب تنهاتوی سردخونه بیمارستانی ودوری ازهمسرت... مادربزرگم اسمش معصومه بود...
+
چهارشنبه پنجم بهمن 1390 15:47 
+
یکشنبه دوم بهمن 1390 12:37 
![]()
![]()
کم کم خودتون میفهمید چرا![]()
![]()
+
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 14:27 
![]()
![]()
![]()
به شدت هم از قورمه سبزی متنفر شده بودم وهمش حالت تهوع وکمردردداشتم ولی اصلا متوجه نبودم که شاید باردارشده باشم
خلاصه گذشت ومامان وبابای خوشگلم برگشتن
ومن غرق در شادی وخوشی شدم ![]()
![]()
![]()
![]()
ولی نگرانی وناراحتی رو تو چشماش دیدم سریع آزمایشو برداشتیم ورفتیم همون اطراف یه پزشک زنان پیدا کردیم آزمایشو نشون دادم یه نگاهی کردو گفت احتمالا حاملگی خارج از رحم هست واحتمالا خودش سقط میشه ویا جنین پوکه واصلا بچه ای درکار نیست![]()
گفت پس چرا گریه میکنی؟؟یعنی میخواستم بلند شم و..
(تو همین یکی دو روزی که فهمیده بودم ارتباط عاطفی باهاش پیدا کرده بودم وبرام سخت بود که ...)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
دوشنبه بیست و ششم دی 1390 16:24 
(چه بی مقدمه!)
رو براتون بنویسم؟![]()
اگه دوست داشتین بگین تا بنویسم براتون![]()
+
دوشنبه بیست و ششم دی 1390 0:0 
![]()
![]()
![]()
ـ خاله گذاشته عزیزم![]()
![]()
+
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 13:44 
حالا که بیشتر فکر میکنم احتمال میدم مال سه چار ماه پیش باشه![]()
![]()
ادامه مطلبــــ. . .
+
پنجشنبه پانزدهم دی 1390 13:25 
+
شنبه سوم دی 1390 13:7 
+
چهارشنبه نهم آذر 1390 22:24 

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست..
وقشنگ ترین روز زندگی ام روز شکفتن توست..

ای تماشایی ترین مخلوق در زمین..
و ای زیباترین بهانه زندگی ام دوستت دارم ..

+
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 2:9 
| Desig:Princess Farzaneh |








تولدتـــ هزاران بار مبارکـــ 