قطره استامینوفن هم تو خونه نداشتیم
لباس هاشو کم کردم و مواظب درجه تبش بودم که متوجه شدم تبش داره بالا می ره
یهو یاد بسته دارویی که مامانم برانرگس ازبرزیل آورده بود افتادم کلی خوشحال شدم ولی چون روی جعبه ها اسپانیایی نوشته بود نفهمیدم کدومش تب بره
(هرچند مامانم اون موقع که بهم داد صدبار برام توضیح داد که این یکی برا فلانه اون یکی برا...
)
بلافاصله زنگ زدم برزیل ![]()
خواهرم گوشی روبرداشت تاصدای منو شنید نگران شد گفت چرا نخوابیدی قضیه روبراش گفتم
وپرسیدم ازاون داروها کدومش مخصوص تب هست![]()
به اندازه هرکیلو یک قطره بهش دادم قطره رو که بهش دادم سریع تبش شکست 
حالا اگه استامینوفن ایرانی بود
سریع برمی گردوندش انقدرکه بدمزه وتلخه![]()
الانم شاید ببرمش دکتر چون هنوز تب داره
اینم ازشب عید ما![]()
راستی عیدهمگی تون مبااااااااااااااااااااااااااااارک![]()


این دوتا عکس ازنرگسو داشته باشین


شب میلاد امام رضا حرم حضرت معصومه ![]()

عکسش خیلی خوب نیوفتاده![]()

پ ن:ازدیشب تا الان دوساعت بیشتر نخوابیدم سرکلاس ![]()
همش چرت میزدم
لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:5 توسط مامان نرگس جون |
دکتر هم بردمش گفت جاییش عفونت نداره وفقط شربت سرماخوردگی بهش داد ولی هنوز خوب نشده وسرفه میکنه
روزبه روز هم داره لاغرترمیشه
دلم خیلی گرفته دوست دارم برم مشهد دلم برای امام رضا خیلی تنگ شده
همین طور برای خاله هام ومادربزرگ وپدربزرگ عزیزم
۸/۸/۸۸هم جشن عقد پسرخالمه
همه فامیل هستن اما من تک وتنها باید روزعیدی توخونه باشم
ای امام رضا بطلب دلم گرفته ازاین همه تنهایی 


کاش حداقل خانوادم پیشم بودن
مامان میگم اگه دلتون خیلی برامن تنگ شده برام نامه دعوت بفرستین تا من بیام برزیل
پیش هم باشیم شب عید. چه طوره؟
وای فکر کنم دوباره این ماهیه ازتو آکواریوم پرید بیرون![]()
یه بار وقتی حامله بودم یکیشون پرید بیرون من داشتم زهره ترک میشدم رفتم تو حیاط بعد وقتی مطمئن شدم جان به جان آفرین تسلیم کرده اومدم تو خونه
انقدراون روزترسیده بودم که گفتم حتما بچم یه چیزیش میشه
راستی پیشاپیش ولادت باسعادت امام هشتم ع رو خدمت همه دوستان عزیز وبلاگی تبریک میگم
امیدوارم به همتون خوش بگذره ودرکنار خانواده شاد باشین 




پ ن:خیلی لذت می برم ازاینکه یاد گرفتی وهمش منو صدا میکنی ماما قربون ماماگفتنت بشم من انشالله هیچ موقع مریض نشی وهمیشه سالم وسرزنده باشی عزیزدل مامان
هرروزکه میگذره بیشترعاشقت میشم 
خاطره نوشت:چندوقتیه بوس کردن رو یادگرفتی
امروز من وبابایی داشتیم باهم صحبت میکردیم که یهو دیدیم رفتی شیشه میزتلویزیون رو بوس کردی من وبابایی ![]()
![]()
![]()
لينك | نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:6 توسط مامان نرگس جون |
تو کنار محمد پارسا وایساده بودی وهمین جوری نگاش میکردی اونم یه اسباب بازی دستش بود وهی میکرد تو دهنش
وقتی که مهمون داریم اونم مهمون هایی که بچه های هم سن وسال تو دارن خیلی خوشحال میشی دیگه مثل آهن ربا دنبال مامانی نمیکنی
ازشانسمون دوسه باری برق رفت تو خیلی ترسیدی وهمش گریه میکردی

پنچشنبه هم بابایی رفتیم بیرون
اونجا انقدر شیطونی کردی وجیغ زدی که اعصاب منو بابایی رو ...![]()
نمی دونم چرا وقتی میریم بیرون انقدر اذیت میکنی ![]()
الان هم که دارم مینویسم مثل فرشته ها لالا کردی 
کلا این موقع از روز نمی خوابی ولی امروز چون حموم بودی
خسته شدی الهی قربونت برم

نمی دونم الان خاله جون ومامان جونت دلشون برات تنگ شده یا نه ؟
اونا فقط سه ماه پیش تو بودن عزیزم
اون موقعی که تو توی دلم بودی حتی اون موقعی که به دنیا اومدی تا هشت ماه بعدش اونا پیشم نبودن ومن تنها بودم

راستی چند وقت پیش که ازمهمونی داشتیم برمی گشتیم خونه بابایی باناراحتی به من گفت:
نرگس جلو مهمونا هی به من میگفت مامانی
منم تو دلم کلی کیف کردم ![]()
تازگی ها هم هی به بابایی میگی نی نی
قبلا میگفتی بابایی نمی دونم چرا این جوری شدی یا به همه میگی مامانی یا ..![]()
پ ن:خیلی دوستت دارم عسلم گریه ها واذیت کردن هاتو به جون می خرم تفسم فقط غذا بخور
که مامانی انقدر غصه نخوره
راستی داری یه دندون دیگه هم درمیآری نسبت به بچه های هم سنت ازهمشون بیشتر دندون درآوردی
الان ۸تا دندون داری فدات شه مامانی
یه چیزدیگه اینکه روزتولدت باید واکسن یک سالگیت رو میزدی ولی هنوز نبردمت درمانگاه
هرروزمیگم فردا فردا هم میگم پس فردا

باغ پرندگان اصفهان عسلم پرنده هارو که می دید کلی ذوغ میکرد![]()

نفس من سوار برکالسکه 

این عکس رو بابایی گرفته اونی هم که بغلت کرده دایی جونه(کوه صفه )اصفهان![]()
یه سوال به نظرتون قالب نرگس عوض بشه بهتر نیست به این ادرس برین ببینید این قالب بهتره یانه ممنون
http://mamannargesjon.blogfa.com/8802.aspx
ولادت با سعادت کریمه اهل بیت حضرت معصومه رو خدمت دخمل گلم وهمه دوستان وبلاگی تبریک وشادباش عرض میکنم![]()
![]()

چه قدرروزهای عید دل آدم ناخودآگاه شاد میشه این طور نیست؟
نرگس تو نفس مامانی وبابایی هستی خیلی دوستت داریم حتی اگه نگی دوستت دارم![]()


خاله حدیثه جون من ونرگس خیلی دوستت داریم

تو پست های بعدی عکسای کادوهای تولدش رو میذارم واگه شد عکس های اصفهان ببخشید که پست قبلی کم بود
لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:1 توسط مامان نرگس جون |

قربونت برم من



لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:13 توسط مامان نرگس جون |

بعد ازکلی معطلی نوبتمون شد رفتم به باجه وروی صندلی نشستم تا فرم پرکنم نرگس رو هم روبروم روی میزنشوندم
وشروع کردم به پرکردن فرم وماجرا ازهمین جا شروع شد...
اول میخواست فرما روبگیره وپاره کنه
که البته به خیرگذشت..
چون کفش پاش کرده بودم میخواست بذارمش روی زمین تا راه بره من هم ناچارا گذاشتمش زمین وتند تند فرم ها رو پرمی کردم که یهو دیدم داره از رو زمین آشغال برمیداره
سریع بلند شدم وبغلش کردم تا اومدبغلم میخواست مانتومو بازکنه تاشیرش بدم
که دیدم خانمه به همکارش میگه نگاه کن چکارمیکنه تامامانش شیرش بده من:![]()
هرجوری بود حواسشو پرت کردم که یهو مستخدم بانک برای کارمندای بانک شیرینی آورد وااااااای نرگسو اگه میدیدی
عین اینایی که از افریقا اومدن شروع کرد به جیغ زدن
ودستاشو به سمت جعبه شیرینی درازکردن تو اون لحظه آرزو میکردم ای کاش نرگسو نیاورده بودم ![]()
خودم زدم به بی خیلالی
ولی نرگس هم چنان جیغ...
مسول صندوق که دید نرگس داره برا شیرینی غش میکنه به مستخدمه اشاره کرد اون بنده خدا هم جعبه شیرینی روگرفت طرف من من هم که داشتم ازخجالت آب میشدم گفتم نه ممنون که دیدم نرگس دستش تو جعبه شیرینه![]()
بعد که شیرینی رو برداشتم میخواستم بهش بدم تا بخوره ولی میگفت بده دستم تا خودم بخورم من هم که میدونستم این کاریعنی کثیف کردن دستا ولباساش وکل میز بهش ندادم
وخودم میذاشتم دهنش
نرگس هم همشو خرد میکرد ومیریخت رومیز![]()
هرجوری بود ازشیرینی خوردن که نه شیرینی خردکردن منصرفش کردم
کارم که تموم شدداشتم ازخانمه تشکر میکردم که دیدم نرگس داره نگاش میکنه وبهش میگه نی نی
منم مثلا حواسم نبود میگفتم مامان این صندلیه نی نی نیست که..![]()
ازبانک که اومدم بیرون:![]()
![]()
![]()
فعلا این عکس رو ازنرگس داشته باشین عکسای تولدو...بعدا براتون میذارم![]()
![]()

این عکس متعلق به شش ماه پیش هست
نرگس الان حسابی لاغرشده![]()


تو این مدت اتفات تلخ وشیرین زیادی برامون پیش اومده
تلخش اینکه خانوادم دوباره برای یک سال دیگه ازپیشمون رفتن وما موندیم وانتظار..
شرینش اینکه ده روزپیش تولد دخترم بود

وکلی هم بهمون خوش گذشت ولی جای مامان جونش وخاله هاش خیلی خالی بود![]()
ولی مامان جونش قبل ازرفتن به برزیل کادوی تولد نرگسو دادالهی فداش بشم
یه النگوی خوشگل
تو این سه ماهی که مامانم اینا ایران بودند خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصارفتن به اصفهان
باغ پرندگان باغ گلها زاینده رود خشک وبی آب
و...
رفتن به برج میلاد برای شرکت تو جشن هراه باخاله جون ودایی
حیف نمی دونم عکساش چرا آپلود نمیشه ؟؟؟
حالا یه کم هم ازدخملم بگم براتون ماشالله انقدر شیطون بلا شده که اگه کسی ندونه فکرمیکنه پسره!![]()
اما بااین شیطونی واین همه جنب وجوش اصلا غذا نمی خوره ومنو نگران میکنه فقط دوست داره شیر بخوره منم که اصلا شیر ندارم
نمی دونم چکار باید بکنم ![]()
چند روزی میشه که بوس کردن رو یاد گرفته هی نوه مو بوس میکنه![]()
چهارپنج تا کلمه هم به واژگان لغاتش اضاه شده :مامانی، بابایی، بده ،آب بابولیه!
دیشب میخواستم با باباییش شوخی کنم گفتم تا سه میشمرم بدوبیا
همین که گفتم یک نرگس که روزمین نشسته بود وطبق معمول داشت آشغال های روفرش رو جمع میکرد ومیذاشت تودهنش سرشو آورد بالا وبلند گفت دو
من وباباش رو میگی داشتیم ازخوشحالی بال درمیآوردیم ویکی دوتا ساعتی هی میگفتیم یک تا نرگس بگه ...![]()
پ ن:تو پست دیگه تمام عکس ها رو انشالله اگه تونستم براتون میذارم
این بوس ها مال شما![]()
![]()
![]()
ازآخر به اول میگم خبرا رو .آخه آخریش شیرین تره ![]()
دیشب ساعت دوونیم شب که با خاله معصومه ودایی مهدی ازپارک برگشتیم دستات رو به بابایی گرفتی وبلند شدی وبدون کمک ایستادی ودوسه قدم بدون کمک برداشتی ![]()
الان هم دایی وبابایی دستاشون رو برات بازمیکنند تا بری بغلشون![]()
چهار پنج قدم بدون کمک یاد گرفتی راه برای
الهی قربونت برم
فکرکنم تا چند روز دیگه راه بیفتی انشالله راستی روز ولادت حضرت ابوالفضل دندون هفتمت هم دراومد
چهارشنبه رفتیم تهران برای شرکت در جشن مخاطبان ویژه جام جم
خیلی جالب بود کلی خواننده آورده بودند مجری های تلویزیون وچند تا ازبازیگران معروف ازجمله حامد کمیلی هم دعوت بودند
نور افشانیش هم خیلی جالب بود تو که کلی ذوق کرده بودی ![]()
موقع اجرای ترانه ها تند تند دست میزدی وکلی ازشدت ذوق دستاو بدنت رو تکون تکون میدادی خلاصه کلی خوش گذشت ![]()
مرکزهمایش های برج میلاد محل اجرای جشن بود وواقعازیبا بودخصوصا برج میلاد ازنزدیک زیباتر بود
آقای حسینیان خاله معصومه رو دید ودوباره بردنش تا ازش مصاحبه کنن طفلی خاله موقع اجرای نورافشانی داشت مصاحبه میکرد ![]()
خوب دیگه باید برم غذا داره سرد میشه
دوستت دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه
لينك | نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:12 توسط مامان نرگس جون |امروزبعدازظهر قراره بریم جشن صداوسیما تهران امیدوارم خوش بگذره وخانومی مریض نشه
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:32 توسط مامان نرگس جون |یه خبررررررررخیلی خوب دندون پنجم دخترم نوکش زده بیرون دیروزمتوجه شدم
یه کلمه جدید هم دوسه روزی هست یادگرفته
آبه الهی من قربون آبه گفتنت بشم مادر
دیشب ما مهمون داشتیم آقاجون اینا اومده بودن بالا پیش ما آخه دیشب سالگرد عقدمن وبابایی بود عسلم
دیروزعصربابایی که ازبیرون اومد یه دسته گل خوشگل( که دوتا گل رز قرمزتوش بود ویه گل نرگس خوشبو)ویه جعبه شیرینی هم دستش بود
اول قراربود بریم رستوران ولی چون من وخاله ومامانی رفته بودیم خرید ودیرشده بود سفارش دادیم وپیتزارو آوردن خونه
تو خیلی ذوق کرده بودی که ما مهمون داشتیم همش ازخوشحالی جیغ میکشی ودستات وتکون تکون میدادی 
فدات بشم من
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:59 توسط مامان نرگس جون |


